تبليغاتX
http://adinaz.blogfa.com

http://adinaz.blogfa.com

بهترين ها(تقدیم به آدینازم)

تقدیم به همه ی مادران عزیز دنیا

از تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بیتا را طلب می کند که مرا توان آن نیست. تو بزرگتر از آنی که قلم شکسته چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را داشته باشد و فخر خاکساری درگاهت و رفیع تر از آنی که بتوانم از لذت اغوایش دل بکنم مادر.
چه کنم که بیان حق شناسی سزاوارانه ات را ندارم.اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر از آنی است که بتواند فرشته ای چون تو را بستاید یا به ادای تکلیف چشمه ای از دریای والا مقامت را بشاید مادر.
چه کنم که توشه ای بیش از این در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همین دلواژه های نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه های لرزانم بنشان مادر.
گفتن از کسی که مدار روح اتگیزترین گل واژه ها در زیبا ترین نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وری و همه هنرهای عالم بر محور خورشید است چه سخت می باید.
به راستی چگونه می توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ی زیبای هایش یعنی تو روی برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستی بخش وجود تو باید دل باخت و دلدار بود، ائین مهروزی آموخت و رسم پاکبازی فرا گرفت؟ گونه رفیق توفیق شد و صبوری پیشه کرد و ارج شرف را میزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنیانی آدمی را بر شاخسار گلستان خلقت دریافت؟
تنها نه به خاطر بهشتی که به زیر پای توست. نه به خاطر نسلی که زاده ی توست. نه به خاطر لالایی های دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگینی و عشق ورزیت. نه به خاطر قلب پاکبازت و زیبایی نازکی خیالت و یا تردی روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ی چشمان اشکبارت. نه به خاطر … تو را می ستایم، بلکه مغرورانه منتت را می کشم. دوسستت دارم و بر تو می بالم مادر.
می خواهم بدانی که بهار آرزوهایم به کرم میزبانی کریم تو گل افشانی می شود و رزق و روزی ام از برکت دعای خلوت تو رونق می گیرد و خزان رویاهایم تنها به جفای غفلت از تو فرا می رسد مادر.
کاش می توانستم به خون خود قطره قطره بگریم تا سرسپردگی هم را به خود باور کنی و سبزی همه عمرم را فدای یک تار موی سپیدت کنم مادر.
کاش نقاب سینه ام را می شکافتی و به قلبم که از خون دل توست، می رسیدی و در واقعیت کوچک من ، حقیقت بزرگ خود را می یافتی
مادر.


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط مهاجر | |

مگسي را کشتم

   نه به اين جرم که حيوان پليديست ، بد است

   و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است

   طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد

   به خيالش قندم

   يا که چون اغذيه ي مشهورش تا به آن حد گندم


   اي دو صد نور به قبرش بارد

   مگس خوبي بود

   من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد

  مگسي را کشتم.

برای سولی تک عزیز

 

 

پ ن :


تو كه معنای عشقی به من معنا بده ای یار


دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار


صدا كن اسممو از عمق شب از لب به دیوار


برای زنده بودن دلیل آخرینم باش.

 

 

بی ربط نوشت:خوشحال باش عزیز مهاجر رفتنی شد.دیگه وجودش اذیتت نمیکنه...

مهم نوشت:دوستای گلم ناراحت نشید از این به بد دیگه قسمت نظرات رو میخوام

٫واسه خودم نگه دارم و اینجا نشان نمیدم.

تشکر از همگی.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعتتوسط مهاجر | |

 

 

تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش

گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش

غصه م میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری

شکایت از کسی نکن با این که خیلی دلخوری

 

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی، از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبی هات ببخش

منو ببخش

منو ببخش

 

اصلا فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی

اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

 

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی، از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبی هات ببخش

منو ببخش

منو ببخش

 

 دارم دیوونه میشم!!!!

 

 

پ ن:دارم میرم شاید تو آروم بگیری...

مهم نوست:شاید اونی که میخواستی اومده تو زندگیت...

بی ربط نوشت:بی تو هیچ چیز ارزش نداره.

+نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعتتوسط مهاجر | |

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه



پ.ن:بگذار هر چه ميخواهند بگويند ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم.

براي تك فلاور زندگيم.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعتتوسط مهاجر | |

كار هر شب من است در زمستان ،دنبال رد پاي تو گشتن

ولي اين بار متفاوت تر است،زيرا رد پايت را در برف سفيدي پيدا كردم كه،

از زيبايي جا پايت سبز شده بود به رنگ دلي به وسعت جا پايت،

هميشه همه ي آغاز ها با سلام و جوابش شروع ميشن،

ولي مطمین باش اگه ستاره ي پر نور چشمات و بگيره اون وقت ديگه جواب خدا حافظت رو نمي شنوي،

چون قبلش بدون اينكه بفهمي اون فهميده و ازت خدا حافظي كرده،


پي نوشت:مي گه روزهاي سختي نه،باز ميگم نه مثل روز هاي ديگست  ....؟؟!!!!!!!!!،

ولي:چقدر سخت باور كردي دوست دارم.!!!!


+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعتتوسط مهاجر | |


اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود .



 


+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعتتوسط مهاجر | |

مشقم کن وقتی که عشق را زیبا بنویسی فرقی نمی کند که قلم از ساقه های نیلوفر باشد یا از پر کبوتر.. ...

نبضم را بگیر؟التماس قلبم را میشنوی!فراموش نکن این راه رفته را.یادت باشدعاشقی!

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود.

.در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها….شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود….

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

امروز تولد بهترین کسمه و من تولدش رو بدون اون جشن میگیرم .امروز ۷دی ماه ۸۹

جمله یادگاری که فرزاد حسنی توی شب تولد خودش برای دوستش نوشت:

شب تولد آدم، مثل یه قرار اعلام نشده است که همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی.

این دوستان نامنتظر گاهی حتی سابقه ی رفاقت هم ندارن ولی اون شب میشن رفیق جونی!

شب تولد آدم ،مثل یه قرار بی قراره. چقدر خوبه وقتی این قرار شگفت زده ات می کنه.

 لمس بودنت مبارک.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعتتوسط مهاجر | |

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
یك شب ستاره های تو را دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعتتوسط مهاجر | |

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نميخواهم بدانم كوزه گز از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي

 بسيار مشتاقم

 كه

 از خاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد

 به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش

 و او يك ريز و پي در پي

 دم گرم و خمودش را فشارد بر گلويم سخت

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 بدين سان بشكند

 

س ك وت م رگ ب ارم را . . . !

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعتتوسط مهاجر | |

دیشب خواب دیدم من بودمو تو بودی ،یه اتاق تاریک تاریک...

گرم گرم...

تو به دیوار تکیه دادی و اینجوری که پاهاتو دراز کردی منم اومدم سرموگذاشتم روی شونه ی تو....

بهت میگم چشماتو می بندی؟

میگی آره...

میگم برام قصه میگی؟

میگی آره....

بعد یه قصه ی بلند و تموم نشدنی برام میگی. میدونی میخام چیکار کنم؟

می خام خودمو بکشم....

تو که چشماتو بستی و نمی بینی که تیغ رو از جیبم در می یارم نمی بینی که رگمو زدم ، نمی بینی که خون می پاشه....

فقط حس میکنی که بدنم سرد شده ،منو محکمتر تو بغلت فشار میدی....

بعد چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....

داری گریه میکنی؟

گریه نکن عزیزم....

منکه دیگه نیستم اشکاتو پاک کنمو بگم " خوشگل شدیاااااا...."

گریه نکن باشه؟

دلم می شکنه هاااااااااااااااااااااا

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعتتوسط مهاجر | |